|
پشت عکس امام نوشتم: "فردا که آمدی دیدی نیستم ناراحت نشو! دیگه طاقت ندارم میرم یجایی که دیگه نتونی پیدام کنی!!" از بس حرف زده بود دیوونه شده بود نمیدونم شاید برای همه چیز دلیلی، حجتی داشت که اینطوری میکرد همش داشت پاره میکرد. هی گفتم نکن گوش نمیداد. میخواستم خفش کنم ولی دستم بهش نمیرسید! صبح، دقیقا همون موقع که گنجیشک ها شلوغش میکنن، پاشودم. هوا هنوز تاریک بود، یه ذره هم قرمز. دلم میخواست برف بیاد نمیدونم چرا؟ ولی خیلی دوست داشتم برف بیاد. شاید به خاطر کارای دیشب بود که دلم میخواست برف بیاد. کاغذ رو از روی در کندم گذاشتم توی جیبم. یه کمی آروم شده بودم. خوب فکر که کردم دیدم حق با اونه. خوب منم سهمی داشتم ولی نه برای تفریح کردن و خوش بودن که برای زندگی. اون همه زندگیم رو ازم گرفته بود. همه چیزم شده بود چفیه و پلاک و سربند های خونی و از این چیزا، طاقت نیاوردم. رفتم مسجد دیدم همه دارن بستنی میخورن! آخه قرار بود برف بیاد نمیدونم چرا داشتن بستنی میخوردن!شایدم برا این بود که دیگه نوشته ام رو گذاشته بودم توی جیبم!؟ درش که آوردم دیدم همه جا گرم شد. دیگه نذاشتمش تو جیبم گفتم بچه ها سرما میخورن. همینطوری رفتم تو محراب نشستم. -"الان شما براچی دارین از من سوال میکنین؟؟!" - "مشکلی نیست. یه چند روزی اینجا پیش ما میمونی تا خوب که شدی برگردی بری خونه" - "آقا من دلم نمیخواد از این پیرهن آبیا تنم کنم! از همون سفیدا که خودتون دارید بدید" -"باشه میگم سفیدش رو بدن بهت" - "پوتینم میدید؟ از اون کره ای هاش ؟حواست باشه صدام خیلی خطرناکه ها! میگن نیروهاش رو آوردن پشت رودخونه! بچه هارو از پشت خفه کردن! شبا با تک تیر میزنن! بچه هارو میزنن! تیربارچی رو میزنن!! دارن میزنن !! دارن میزنن!! بخواب ! مواظب باش! دارن میزنن!! دارن میزنن!!!" دفتر مدیریت آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان 13/8/1388: پرسیدم: -"خانم از کی اینطوری شد؟" اشک هایش سرازیر بود . درو دیوار موج میزد از نفرت. - "سابقه مجروحیت داشت. یه چند باری هم موج گرفته بودش ولی اینطوری نبود. دیشب که اخبار نشون داد عکس امام رو پاره کردن یهو ریخت بهم! نمیدونم چیکار کنم! نمیدونم!!" دلم میخواست منهم با صدای بلند گریه میکردم ولی من مرد بودم دیگر ! نمیشد! صبح که از خواب بیدار شدم دیدم آسمان دارد برف میبارد. زنگ زدم آسایشگاه حال حاج محمد رو جویا شدم. مثل اینکه برف ها کمی دیر باریده بودند. ......................... بعدن نوشت یک: بعد از کلی فحش که به خاطر متن پایینی خوردم! بعدن نوشت دو: حقیر دو تا وبلاگ دارم این فقط ادبیه!! سوال نکنین! کلیک کنید. بعدن نوشت سه: از دوستانیکه به جای کامنت های حضوری اونم به صورت عملی(یا مشت و لگد بعضا با آب دهن مثل آب پاش از فاصله دوسانتی) همین جا خیلی راحت نظر مذارن پیشاپیش ممنونم! بعدن نوشت چهار: دلم میخواد همین جا از کاوه و سیدان و حسام حسینی و نیازی و عباس و بقیه بچه ها عذر خواهی کنم و دستشو نو ببوسم. همینطوری!
|