تبليغاتX
جاده رهایی
جاده رهایی



دعا

در سفر معنوی حج که بودیم با بچه ها درباره دعاهایمان صحبت میکردیم.

گفته بودند دعایی مستجاب است که با زبانی که گناه نکرده است گفته شود.

قرار گذاشتیم برای یکدیگر دعا کنیم.منکه با زبان دوستم گناهی نکرده بودم، پس دعایش در حقم مستجاب بود.

حاجتها را میگفتیم. بعضی میگفتند نمی توانیم حاجت ها را بگوییم، دعا کنید خدا از سر گناهانمان بگذرد تا دعا که میکنیم مستجاب شود.

یکی گفت: روایت داریم هنگام رویت کعبه دعا مستجابست.

شده بود تیکه سفر.

"عند رویت الکعبه..."

هر چقدر که از سفر میگذرد، به این روش، و آن گفته بیشتر ایمان پیدا میکنم.

***************

خدا را همانگونه که اینجا میدیدم آنجاهم دیدم.

فضای آنجا مرا نزدیک تر میکرد.

خودمانیش میشود: خیلی حال میکردم باخدا. بیشتر حتی.

  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

...وای

برایم ایمیل آمده بود:



............................................

باید فاطمیه (روز شهادت) در بقیع باشی تا بفهمی....

قبل از گفتن از زیبایی های سفر، این یک مورد را لازم تر دیدم.

باید کنار مزار شریف معصومین بقیع باشی، روز شهادت، سگ شدن شرطه ها را ببینی که با چه بغضی از دستت کتاب دعا را میکشد و هلت میدهد تا خوب درک کنی!

  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

علی

از هم الآن (همین الآن)

از تمام دوستان و کسانیکه به نوعی با حقیر آشنایی دارند طلب حلالیت میکنم و درخواست دارم ببخشند هرآنچه از مصدر بدیهای من صادر شده و خدایی ناکرده اذیتی صورت داده.

قول میدهم به خودم و خدای خودم در قربانگاه اسماعیل قربانیش کنم.

عازم بیت الله الحرام هستم، با رویی سیاه به امید بازگشتی سپید.

اگر حقیست برگرده ای ازجانب این ناپاک در این یک هفته ی مانده تماسی حاصل یا نظری در اینجا روانه کنید تا جبران کنم.

یاعلی...


  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

مادرم

باغ آرزوهای مرا آتش زدند...



بی اذن آمدند و مرا بی هوا زدند...


آتش بیار معرکه کارش گرفته بود...




بگو چرا در خانه هم چادر به سر داری...




انگار میبینم هنوز در پشت دری...




شمع خاموش علی سوسو بزن...

  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

شرمندم

سرش را بالا گرفت و بلند گفت:

"خمپاره شصت اومد خورد توی سنگرم"

بهش گفت:

"درست توضیح بده! خمپاره شصت چیه؟ بگو تا بچه ها بدونن"

گفت:

"داشتیم با دو تا از رفیقام پست میدادیم، خمپاره شصت(سوت نمیزنه)خورد توی سنگر، دو تا از دوستام شهید شدن، منم سوختم"

قبل از اینکه برویم آنجا بهمان میگفت:

"جانبازان اعصاب و روان، به مرور دچار اختلال های روانی میشوند،دوقطبی،اسکیزوفرنی،شیدایی و... دلیلش هم اینست که دارد با رفیقش میخندد یهو نگاه میکند دوستش سر ندارد..."

- بعد بلند شد رفت کنار درب خانه شان روی موکت نشست با ماشین اسباب بازی شروع کرد به بازی کردن.

.....................................

* پنجاه سالی داشت

* دو تا دختر(دبیرستانی و راهنمایی) داشت

* در خانه شان حتی فرش نداشتند اما میگفت خدارو شکر...

* تا چشم اونایی که میگن مردم ایران برای هندونه و خربزه انقلاب کردن در بیاد

* خاک کربلا بر سر امثال من که نشسته ایم، اینها دارن در گمنامی خودشون می سوزن.

  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

جالب

این آخر سالی آدم حالش از خودش بهم بخوره جالبه.

این روزها خیلی برایم جالب شده.

  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

داغ دوباره

بسم الله الرحمن الرحیم

خرم آن روز کزین منزل ویران بروم

دگر آنجا که روم عاقل و فرزانه روم

چو از این منزل ویران به وطن باز رسم

نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

.

.

کاروان رفت و من نیز رفتم.

کاروان سیر الی الله و من سیر الی النفس.

کاروانیان پیام حلالیت دادند و من جواب نمیدهم.

و هنوز یاد کربلا و نجف کاظمین بر دل دارم و داغ سامرا بر جگرم.

"من امشب گوشه میخانه میخوابم..."


  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

غریب

هر صبح که بلند می شوی میروی وضو میگری و با خودت فکر میکنی باید یه جوری یه چبزی را فراموش کرده باشی. بعد از کلی ذکر و سرگرم کردن خودت با دعا و نیایش  تازه میفهمی هیچی رو که فراموش نکردی هیچ خیلی هم خوب یادت مانده.

- تنه ات میخورد به گلدان کناری ات می افتد زمین میشکند. همه برمیگردند و لی بی توجه حرکت میکنی و بغض تا زیر گلویت را گرفته.

چادرت را بر میداری، سرت میکنی، مثل همیشه میبندی دور کمرت آرام آرام دستت را به نرده ها میگری و پله ها را با دستی بر زانو پایین می آیی.

- نسیم دزد اشک هایی را که با زور جلویشان را گرفتی از گوشه چشمت میدزدد و همه جا پخششان میکند.

با عصایت زمین را زیر و رو میکنی ملائک برایت صف میکشند و راه را آب و گلاب میپاشند.

- مینشینی روی زمین کنار یکی از اینهمه گمنام.

دست هایت میلرزد درب کوچه را باز کنی، کودکان بی حیای کوچه دارند بازی میکنند میترسی حرفی بزنند.

- دو سه باری با دست روی سنگ میزنی که من آمدم.

خودت را میرسانی مسجد و با می نی بوس می روی آنجا.

- زیر گلویت گیر کرده اند کلی بغض ، کلی گریه و  یک عالمه درد و حرف و غصه. اینقدر شلوغ ست که جا برای بالا آمدن یک فاتحه هم نیست حتا!

- لبت به حمدهم نمی چرخد. دلت میخواهد زود تر غروب شود دل همه شور بیافتد که کجا گذاشت رفت یکهو چرا خبری ازش نیست نکند ناراحت شده و هزار تا از این نکند ها و حرفها.

- با خودت حرف میزنی گمان میکنی او میشنود، انگار جلوی چشمت نشسته و گوش میدهد بین حرف هایت یه چند باری هم دلت میلرزد انگار میشنوی که دارد چیزی میگوید بیشتر گریه میکنی.

- از همه چیز میگویی از اطرافیان از حرفهایشان از مشکلاتت از تنهاییت گله میکنی حتا که چند سالیست مریض شده ای ولی کسی به دادت نمیرسد گله میکنی از بیمعرفتی هایش از نبودن هایش از اینکه چرا رهایت کرده رفته تنهایت گذاشته حالاکه پیر و فرتوت تنها افتاده ای آمده ای بگویی... که گریه امانت را میبرد و هیچ نمیگویی میشنوی که صدایی در دلت میگوید میدانم مادر عزیزم. میدانم ای تمام عالم به فدایت. میدانم بعد از من پدر هم از فشار زندگی کمر خم کرد تنهایت گذاشت. میدانم کسی را نداری و تنها شده ای. میدانم دیشب چه به حالت آمده. میدانم جیره خور و سهمیه ای خطابت کرده اند، میدانم همین گوشت و مرغی که ماهانه برایت می آورند، همسایه ها چه ها که نمیگویند، زخم زبان میزنند، تهمت میزنند، میدانم. ولی قسمت میدهم به همان لحظه ای که افتاده بودم به پای بابا که "بگذار بروم! مگر حسین، علی اکبرش را برای خدا قربانی نکرد!! خون تو از حسین رنگینتر است یا خون من از علی اکبر او که نمیگذاری بروم؟" تو را قسم به آن لحظه ای که قسمت دادم به زینب(س) که برایم گریه نکنی، الان هم گریه نکن!! همه اینها که گفتی ذره اش به غم های آن بانوی بزرگوار نمیرسد. بلند شو برو سرت را بالا بگیر که پسرت برای اسلام جانش را داد و همیشه حاضر و ناظرست. بلند شو مادرم. غصه نخور که خدا برایت زندگی خوشی رغم زده است اینجا. بلند شو.

- و تو آرام میشوی دیگر هر چه در گلویت گیر کرده بود کنار میرود فاتحه میخوانی. بلند میشوی می آیی خانه، دوباره صدای دختر کوچک همسایه می آید که "مامان همون پیرزن سهمیه ای اومد"

و من الان برای دوستم تعریف میکنم:"راستی ، همان پیر زنی بود که همیشه کنار درب نیمه باز خانه یشان منتظر پسرش مینشت؟!، مرد!"

شادی روحش صلوات

  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

امام

پشت عکس امام نوشتم:

"فردا که آمدی دیدی نیستم ناراحت نشو! دیگه طاقت ندارم میرم  یجایی که دیگه نتونی پیدام کنی!!"

از بس حرف زده  بود دیوونه شده بود

نمیدونم شاید برای همه چیز دلیلی، حجتی داشت که اینطوری میکرد

همش داشت پاره میکرد. هی گفتم نکن گوش نمیداد. میخواستم خفش کنم ولی دستم بهش نمیرسید!

صبح، دقیقا همون موقع که گنجیشک ها شلوغش میکنن، پاشودم. هوا هنوز تاریک بود، یه ذره هم قرمز.

دلم میخواست برف بیاد نمیدونم چرا؟

ولی خیلی دوست داشتم برف بیاد. شاید به خاطر کارای دیشب  بود که دلم میخواست برف بیاد.

کاغذ رو از روی در کندم گذاشتم توی جیبم.

یه کمی آروم شده بودم.

خوب فکر که کردم دیدم حق با اونه. خوب منم سهمی داشتم ولی نه برای  تفریح کردن و خوش بودن که برای زندگی.

اون همه زندگیم رو ازم گرفته بود. همه چیزم شده بود چفیه و پلاک و سربند های خونی و از این چیزا، طاقت نیاوردم.

رفتم مسجد دیدم همه دارن بستنی میخورن! آخه قرار بود برف بیاد نمیدونم چرا داشتن بستنی میخوردن!شایدم برا این بود که دیگه نوشته ام رو گذاشته بودم توی جیبم!؟ درش که آوردم دیدم همه جا گرم شد.

دیگه نذاشتمش تو جیبم گفتم بچه ها سرما میخورن.

همینطوری رفتم تو محراب نشستم.

-"الان شما براچی دارین از من سوال میکنین؟؟!"

- "مشکلی نیست. یه چند روزی اینجا پیش ما میمونی تا خوب که شدی برگردی بری خونه"

- "آقا من دلم نمیخواد از این پیرهن آبیا تنم کنم! از همون سفیدا که خودتون دارید بدید"

-"باشه میگم سفیدش رو بدن بهت"

- "پوتینم میدید؟ از اون کره ای هاش ؟حواست باشه صدام خیلی خطرناکه ها! میگن نیروهاش رو آوردن پشت رودخونه! بچه هارو از پشت خفه کردن! شبا با تک تیر میزنن! بچه هارو میزنن! تیربارچی رو میزنن!!

دارن میزنن !! دارن میزنن!! بخواب ! مواظب باش! دارن میزنن!! دارن میزنن!!!"

دفتر مدیریت آسایشگاه جانبازان اعصاب و روان 13/8/1388:

پرسیدم:

-"خانم از کی اینطوری شد؟"

اشک هایش سرازیر بود . درو دیوار موج میزد از نفرت.

- "سابقه مجروحیت داشت. یه چند باری هم موج گرفته بودش ولی اینطوری نبود. دیشب که اخبار نشون داد عکس امام رو پاره کردن یهو ریخت بهم! نمیدونم چیکار کنم! نمیدونم!!"

 دلم میخواست منهم  با صدای بلند گریه میکردم ولی من مرد بودم دیگر ! نمیشد!

صبح که از خواب بیدار شدم دیدم  آسمان دارد برف میبارد.

زنگ زدم آسایشگاه حال حاج محمد رو جویا شدم.

مثل اینکه برف ها کمی دیر باریده بودند.

.........................

بعدن نوشت یک: بعد از کلی فحش که به خاطر متن پایینی خوردم!

بعدن نوشت دو: حقیر دو تا وبلاگ دارم این فقط ادبیه!! سوال نکنین! کلیک کنید.

بعدن نوشت سه: از دوستانیکه به جای کامنت های حضوری اونم به صورت عملی(یا مشت و لگد بعضا با آب دهن مثل آب پاش از فاصله دوسانتی) همین جا خیلی راحت نظر مذارن پیشاپیش ممنونم!

بعدن نوشت چهار: دلم میخواد همین جا از کاوه و سیدان و حسام حسینی و نیازی و عباس و بقیه بچه ها عذر خواهی کنم و دستشو نو ببوسم. همینطوری!

  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

زهرا

بازی گوشی باد را زیر موهایش می شد دید.

هر کدام را به طرفی میکشاند.

با دستان کوچکش پارچه ی سفید را در آب حوض خیس میکرد و از بالای زانو تا پایین مچ را میشست.

مادرش از پنجره صدا زد:"زهرا خانم! پای باباتو کجا بردی؟ میخواد بره بیرون!"

- "آلان میارمش!"

........................

پای دلم درد گرفت.

  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

مبارک

چه باید گفت که به جز خشونت و ترور چیزی از این خبیث سیرتان در ذهن ندارم

صبح جلوی درب دانشگاه یکی دیگر پرکشید...

.......................

شهادت دکتر مصطفی احمدی روشن مبارک.

  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

دین و آزادگی

این را شنیدم

ولی هنوز در جایی نخواندم

اما از او چنین بر می آید

.............................

میگفت در میدان نبرد ناگهان به سمت من یورش برد

و من از ترس جانم گریختم

میدویدم و او با سرعت به دنبالم میتاخت

به من رسید و با شمشیرش بر شانه ام زد و گفت:

بایست.

ایستادم و با ترس نگاهش میکردم

از لباسش مقداری پول در آورد و به من داد و گفت:

این را بگیر و برای دخترت گوشواره بخر...

  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

خدا

بچه که بودم

شبها توی رختخواب

با بالشتم صحبت میکردم

که:

"منو برا نماز صبح بیدارم کن"

و وقتی بلند میشدم بالشتم رو بوس میکردم

اگر هم خواب میموندم باهاش قهر میکردم.

بعدها آلارم موبایلم جایش را گرفت.

الان میدانم که نه بالشتم مرا بیدار میکند و نه هشدار تلفن همراهم

.........................................

فقط نمیدانم چگونه ببوسمش؟

  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

منفی

- واقعا حرف آخرت همین بود؟

- صبر کن باهات حرف دارم!

صدای خشن اتوبوس صدایم را برید. دود تمام حلقم را پر از حرف های مانده کرد.

از دور نگاهش میکردم. عصبانی بود و ناراحت. به دنبال ماشینی برای برگشت دست تکان میداد. چمدانش را چنان محکم مشت کرده بود که انگار میخواهد داندانهایم را خرد کند.

فضای شلوغ ترمینال اعصاب زخم خورده ام را نمک می پاشید. می خواستم برگردم و دوباره صدای گرم سیلی اش را درگوشم تکرار کنم. اما نمی توانستم.

دو قدم به جلو برمیداشتم. اما دلم...

شاید اگر یک لحظه اجازه داده بودی میگفتم و می فهمیدی که ...

لعنت بر این زندگی. اف بر قانون پزشکی و آزمایش. چه می شد کنار این برگه به جای مثبت یک علامت منفی بود؟!

  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

حج

وضو گرفتم

روی صندلی جلوی مانیتور نشستم

کد را وارد کردم

و حالا انتظار...

نمیدام چه بود

ندای لبیک تمامم را گرفت

یعنی خدا برای ملاقات پذیرفت مرا؟

...............................

هنوز نوای مهدی سماواتی درگوشم طنین دارد:(آخه مگه من کیم؟ چیم؟ چه قابلیت و ارزشی دارم خدا؟)

عرفه نزدیک است و من بیم از عرفت دارم!

  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

با همه تنها

هميشه دوست داشتم روزی بيايد كاری كنم كه تو خوشحال شوی و من از خوشحاليت به خود ببالم

هر چه كردم برعكس شد. شرمنده ام...

...................................

گاهی وقتا واقعا دلم به حال خدا ميسوزه

لو علم المدبرون كيف اشتياقي بهم لموتوا شوقا(اگر بدونيم خدا چقدر دوسمون داره از شوق ميميريم!)

*اصلاحش كردم.به خاطر اونكه نشناختمش

  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

به نام عشق

سالها پيش (در كودكی) گمان ميكردم خداوند در آسمان است و در جايی ساكن...

 اكنون ميدانم خداوند در هيچ جايی نميگنجد و در جايی ساكن نيست او حضور حاضر است.

عالم محضر خداست

لحظه به لحظه نگاه ميكند حتی اگر من نگاهش نكنم...

..........................

من كه خود توان دوری از لذت گناه را  ندارم

خودت من بی دست و پا را نجات ده...

يا من هو الي من احبه قريب(هر چه كردم آنچه بايد، ترجمه نشد)

دوستت دارم همين

  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

زمين

ای زمين!

آنقدر بچرخ و برگرد تا حالت ار چرخيدن به هم بخورد.

آنقدر گرم شو تا ديگر بهانه‌ای نداشته باشی.

.............

رمضان المبارك را دوست دارم با تمام سختی های ظاهری اش.

  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

آقا

آقا در خانه ارامنه آب، چايی، شربت، شيرينی و ميوه‌شان را خوردند.

بعضی از دوست‌های ما نخوردند.

رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزب اللهی تر از آقا هستم ديگه.

به سمت دفتر به راه افتاديم.

وقتی رسيديم آقا فرمودند: اين بچه ها را بگو بيايند.

آمدند. گفتند: اين كار احمقانه چه بود كه شما كرديد؟ ما مهمان اين خانواده بوديم. وقتی خانه‌شان رفتيم چرا

غذايشان را نخورديد؟

اين اهانت به اين‌ها محسوب می‌شود. نمی‌خواستيد داخل نمی‌آمديد.

.................

بعدن نگاره: از بسيجی‌ها بسيجی تر نشيم!

  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

حالا برو


نگاه نا اميدت روزهای سخت را ياد آوری ميكند.

چشم‌های خمارت و ابروهای نازك خم افتاده ات دلم را آشوب ميكنند. دوباره چه خبر شده؟

روزهای داد و بيداد گذشت. روزهای فرياد و سيلی گذشت. روزهای ناله و نفرين و فحش گذشت.

يادت مانده ميخواستی دل من را بدست بياوری چه ميكردی؟

وارونه غذا ميخوردی؟ خودت را به هزار بيماری ميزدی تا...

هنوز جای جيغ و دادهای سياهت در گوشم مانده. انگار مغزم را كبود كرده است.

باقی در دنباله...


دنباله نوشت

  به قلم ملکوت(مجتبی صبوری نژاد)  |

 

 



خوشه ای از ملكوت تو مرا دور انداخت
من هنوز از سفر باغ ارم دلتنگم...


 

 

دعا
...وای
علی
مادرم
شرمندم
جالب
داغ دوباره
غریب
امام
زهرا

 

اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
آذر 1389
مهر 1389
شهریور 1389

 

 

پارس نوشت(مهدی انصاری)
ماسه تاخفن(مجتبی کندری،عطاجمالی)
نیم نگاه یک دانشجوی بابصیرت(محمدحسین شفاهی)
روایت شیدایی(حسین متقی فر)
سه نقطه (محمد سانیانی)
جنگ امروز( محمد امین فرج اللهی)
گاه نوشته های یک مطهری(محمد حسین مطهری)
پیرامون (امیر حسین ورشوچی)
اضافه نوشت(مجتبی کاوه)
مگرنه اینست که...(عطاباباپور)
حتی بيشتر(توسط)
چراغونی(عليرضاخورسند)
دل نوشته‌ها(ناصرآراسته)
قاصد(محسن حميدزاده)
نورمبين(حمید صفار هرندی)
ترديدراهی به دانایی(آقای سرشار)
عنوان ندارد(مجتبی طالقانی)
مشترك موردنظر(محمد مبينی)
قاصدك های سوخته(قاصد)
خلوت...شلوغ(اميرتيموری)
وب لاك(???)
پرسه در خيال(سيد حميد رضا برقعی)
...(محسن امين)
راه ميخانه(محمد رضامهدوی)
سربازان ولايت(جمعی از دوره هفدهی‌ها،علي محرابی)
مقاومت(حزب الله لبنان)
المنار(لبنان)
كانون(باشگاه انديشه)
كانون(سايت)
آوای سکوت(سیدحسام الدین حسینی)
خصوصی نیست(سجادصفارهرندی)
الصادقون(سيد صادق ذبيحی)
غريبه نيستی!!(امير علی آزادی)
بسم الله الرحمن الرحيم(عليرضاكاظمی)
سه نقطه(يزدان ملك آبادی،محسن سخن سنج)
پايگاه اينترنتی فارغ التحصيلان(فرهنگ)
چشم زخم(مهدی سيار)
آرامكده‌ی فكر(علی درريز)
دست نوشته‌های يك دانشجو(اميرحسين ثابتی)
عصفور،حكايت يك جوان بالدار(محسن رضوانی)
چادرنماز(محمدحسين نجفی)
حسينيه دل(نويسنده...)
كاش می‌شدخدارابوسيد(سيدمحمدرضی زاده)
كورسو(انار)
نوشته‌های عباس مقامی(؟؟)
مجنون(محمد حسن فلاحيان)
اينجا ميخانه است(مجيد مالكی)
اخوان الصفا(محمد نيازی)
در بیابان طلب(نویسنده)
شصت و يك هجری(محسن وكيل زاده)
مرد عمل(محمد جواد)
تأملات(يوسف)
نیلوفرانه
و دلم میگوید(نسیبه خلیلی)
قاب هیاهو(ستاره سهیل)
آسمانی از جنس دل(علی محرابی)

 

فرهنگ اسکوپ

 

RSS 2.0

.: Weblog Themes By Blog Skin :.

 

???? ???????

??????? ???????? ????? ????

????? ? ??????

??????

????? ?? ???

??? ??? ????

??? ??? ???? ???

??? ???